خسته ام من خسته ام ای زندگی
خسته ام از عشق از افسردگی
این همه شاید نصیب عاشق است
چای سرد و آب گرم و گندگی
عمری را در انتظار یک نفـر
با تاسف باکمـال هــــرزگی
های! "اهدن الصراط المستقیم"
عاشقی گــم کـرده را ه بندگی
عاقبت چند قطره اشک و این غزل
بی سرو سامانی و بیهودگی
مردی در هنجار صد چون و چرا
تاهمیشـه کــوچه گــرد زندگی
برو با اشکهایم زود ازین جا
برو با لحظه ی بدرود ازینجا
ببر باخود تپش های دلم را
ببر باخود که هرچه بود ازینجا
برو اما بروی دیده جایت
دل تنگم فدای چشمهایت
به من هرچه که گفتی خوب یابد
به گوشم مانده آهنگ صدایت
گـرفـته است هـرطرفـش را غبار دل تنگی
بیـچـاره مـردی پـریـشـان دچـار دل تنـگـی
کجایی هاآی ی "نه،نه نـشنیـد ست دیـوانه"
چه محووگیـچ وگنـگسی؛ گیــروداردلتنگی
کنـارپنجـره ایسـتاده؛ روبـه سمت غـروب
دچــار خـاطـــرات ســال پـار دل تـنــگـی
ز "ماه نامه ی نیمرخ" و شعری خواهی خواند
کـه مــرده است آدمـکی از تـبـار دلـتنگی
ولی ای عاشـقـان خـدا فـــراق تان نـدهــد
خـدا نصیب تان نکــند روزگـار دل تنگی
کجایی شـاه پری ای قشنگ رویا یـم
که بی تو خیلی در بدرم خیلی تنهایم
کجای پشت و پناهم که بی تومی میرم
قسم به چشم سیاهت که کرده رسوایم
زدست بارها گفـتنم؛ که" دوستتدارم "
دلم گرفـته است وفـروبسته لب هایم
چقدر گریه کنم ،هق زنم و آه .. کشم
چـقدر پنـجه برم؛ کش کـنم زموهـایـم
زبسکه قصه شدم دور دور شهـرشما
تـمـام شهـر شنیـدنـد شـوروغـوغایـم
خـدا زیاد کنـد؛ جان من! غــرور ترا
چه بی خیال میگذری ازکنارغم هایـم
هوا وقتی که طوفانیست یاد من تو می آیی
خدا حفظت نماید، لاله ی وحشی! تو زیبایی
دل من نذر چشمت،آهوی رم کرده ی صحرا!
تو خوبی، نازنینی، مهوش استی و دل آرایی
چه زیبا میرسی در کوچه باغ سبز رویایم
عجب مویی!عجب رویی!عجب یک سرو بالایی
ببر صد دل زمن ای نازدانه ! دلبر شوخک
بناز ای لحظه های آبی ی یک مرد رویایی
پریوش ،دختر اسطوره های شعر یک شاعر!
بـگـو در خـلـوت آلام یک عاشق نمـی آیـی ؟
خـزان آمد دلی پر شد زیادت
دل مردی که باتو کرده عادت
فرو برده،به خون سرخ عاشق
لبـان شیـرین و قــند و نبـاتت
برو من هم خدا دارم که شاید
بسوزاند دل هر جایی ات را
که شاید پر نماید اشک هایم
میان سینه جای خالی ات را
نگـاهـش یادگاری مانده نـزدم
که یادش می تپد درسینه هر دم
هـمـو وقتی که می آید صدایش
چـطـور بیـتاب میـشـه قلب آدم
مرا بسیار غـم دادی،رفیق جان!
دلـم را آب کـــردی،نـامسـلـمان!
اگـرعـمـری مـرا در داده رفـتی
ولی یکروز خـواهی شد پشیمان

پاییز
ورق های پاره پاره ی قصه های من است - خزان
افسانه ی عشقیست که تعطیل می شود
با دلی که نیست
در انتظار کدام بهار؟
دگرهیچ پرستوی نخواهد آمد
بلی! پاییز درد من است
ریزش برگهای پریشان
خیزش بخت برگشتگی های من
برگها
آبروی من اند
که از پنجه ی درخت می ریزند
با آهورای فصل سپـیدم که می دمید
گفتند:" بی ثمرشده پیوند کاج و بید"
آری ! خُوابی بود که حتـی نـدیـدمـش
روزیکه بخت تشنه؛لب رود می رسید
هوش کن به یاد آوری " لیلی" تبار من
مجنـونی را که بهر تماشات می تـپـیـد
روزیکه چشـم های تـو عالم تباه بـود
وزکوچه های شهـر شما عشق می وزید
مولود مرد عاشق و دیـوانه واری بـود
روزیکه رد پای مــرا عشق می دویـد
گفتم! که "دوست دارمت" اما ببخشی ام
ای تارو پـود زندگی! تبـریک باشـه عیـد
سلام از كوچه گرد نا اميدت
به لبخندت برآن بخت سپيدت
تمام خوشي هايش ازتو باشد
عزيز دل! مبارك باشه عيدت
****
دوستاره ؛ دوچشم سرمه مستت
تنيده رشته ي جانم بدستت
الهي خم نگردد تا هميشه
او قد سرو مانندي كه هستت
****
خرابم كرده ي با ناز هايت
الهي دل بريزه پيش پايت
فراموشم كدي خير است شوخك
مبارك ميگم عيده از برايت
****
مبارك باشه عيدت ماي تابان
مبارك باشه بر خلق مسلمان
اوالم را بگير و آشتي شو
مره پيش رفيقايم نه شرمان
روایت برگ
نتوانستم بخاطربیارمش روزیراکه ازنگاهت بدورافتادم اما قدری در حسم جاریست روزی بود ابری روزیکه صدای برگهای پاییزی سکوت یک عابر تنها را به هم میزد روزیکه برگها دگر برای درخت غریبه بودند برگهایکه درپیچش بادها در محضردرختان برهنه رقص سماع می کردند و ابرها بغض درختان را می باریدند و لگلگها ها آوارگی پرندگان مسافر را فریاد میزدند روزی شاعرانه ی بود ،مگر نه؟
ابر،باران،سکوت سنگین درخت و رد پای یک مسافر در ازدحام برگهای زرد خزان فقط همین قدر یادم هست روزی را که بعد ازآن تنهایم
درد
همینکه دیدگان متواری ات ناخواسته برم می خورند"ایکاش نخندیده بودم " را آرام باخودت زمزمه می کنی واهتزاز ،لب های به هم پیوستنی ات را می آزارد،ایکاش !لبخند می زدی و من نبودم وکبوتران چشمت تاکرانه های دور می پریدند-ای متهجر بی قرار! گناهت نمی دهند اگرکه نگاهت ناخواسته به من هم افتد خیر! سرت سبز ، و دلت همچنان سنگ باد وسجاده ات سجاده ی کهنه ی یک راهب.
توکه رفتی کسی از گریه جان داد
سـونامی خیلی دلهارا تکان داد
تـورفتی عـاشق دیـوانـه ات را
زمـانـه رنج هـای بی امــان داد


گم کرده راه، این سو وُ آن سو شده دلم
مانند باد راهی هرسو شده دلم
مادر نبودی ، بدره و اِسپند هم نبود
یعنی حسد رسیده و بد خو شده دلم
مادربدون تو، بد و بی ترس- عاقبت
محـونگـاهِ فـتـنه ی بانو شده دلم
حالا تمام زندگـی در گیـــرو دارِ او
حالا تباه و افسون و جادو شده دلم
بد روز تر زبچه ی بازار و کوچه ام
محتاج تار و"تعویض"هــــندو شده دلم
یک هفته نه،یک ماه نه یک عمر،مادرم!
یعـنی تمام عُـمــر بی تــو شـده دلـم
*****
مادر کجـایی آه ! کمی دردِ دل کنـم
تایک کمی حکایتِ عشقِ سبیل کنم
مادر نبودی آه چه درد ی کشیده ام
درهم شکست این دلِ درخون تپیده ام
مادرنبودی ازجهیل خوون، رد شدم
عاشق شدم؛ بالاخره بسیار بد شدم
حالا خراب وگیچ وگرفتارو در بدر
حالا همیشه محوِدو چشمانِ یک نفر
مادرهنوز بیخود و دیوانه مانده ام
ازخویش و قوم، از خود و بیگانه مانده ام
****
ای من فدای محنت قلب شکسته ات
تنها شد ست کودک از یاد رفته ات
--------------------------------------
دوبیتی
دلم در گیر چشمت بندی ی تو
خرابـم کــرده خال هـنــدی تو
شکنجه کرده کرده کشتی مارا
رفیق جان "طالب هلمندی" ی تو؟
****
الا دختـرکه تب داره دودستت
و نرمی عجب داره دو دستت
چقه زحمت کشی در کارخانه
که بوی نان شب داره دودستت
****
کجا کردی دل پُردردی ما را
رهایش کن حقیـر بی نوا را
اسیرم کردی در "سالار" چشمت
و "طالب" نگاهت کشته ما را
یادداشت : همیشه می گویند طالب برده و طالب کشته یعنی طالب یک کلمه زیاد مدهش است
۱.طالبان هلمند چند بار که افراد را باانواع شکنجه کشته به بیداد گری و شکنجه نام کشیده اند
۲. سالار- منطقه ایست در مسیر ره غزنی کابل که بین مناطق "شش گاو" و سید آباد و شیخ آباد موقعیت دارد.
"هی وا" چه جمع و جوش گیرودار میکنی
دیوانه را بخاطرت انکار می کنی
یک کوچه دل بسوی تو پرواز می کند
روزی که پشت پنجره دربار میکنی
برباد میشود دل بد بخت و عاشقم
آخر مرا مواجه سیگار میکنی
ای دختر اساطیره ای جن ای پری
در شهر خاطرم چه بیرو بار میکنی
اینها منم که سبز شدم پیش راه تو
آهسته تر قدم بنه " اوگار" میکنی
ترسیده ام ، اگر چه که یک عمر سوختم
یعنی مرا دوباره گرفتار میکنی
یک روز پشت گوشی "ولی می کشد مرا"
با بی وفایی آنچه که اظهار می کنی
خدای دلم
چه میشود که اگر یاد آری ام روزی؟
میان لحظه های دلت من شود مهمان
ز آه و سوز و درد من به یاد آری
بیاد سوختنم گریه سری کنی پنهان
بهار بی حضور شما خسته خواهد بود
تو روح کوچه باغ بهشت استی رویا جان!
الهی خوش ګذرد برتو زندګی بی من
و من بدون شما کوچه کوچه سرګردان
ادامه مطلب
نتوانستم...
خالی نگشته سینه ام از آه آه-ی تو
ای من خراب و دربدر تو تباه-ی تو
آبی ترین تصورم از زندگانی است
ایستادن و تبسم و طرز نگاه-ی تو
باور نمیشود که "تو" هم بیوفا شوی
هی دورباد چشم بد از روی ماه-ی تو
وا"میشه" در حوالی-ی شبهای خاطرم
یک کهکشان ستاره ز یاد نگاه-ی تو
لطفن نگوی اینکه"دگر دوستم ندار"
خالی نگشته سینه ام از آه آه-ی تو
عادت -
تنها و پرشکسته و افسرده و مریض
عادت نموده ام به غم دوریت- عزیز!
ای خوش! که بهرباتو بودن بگذرد مرا
عمری درانتظار تو ای سرو مشک بیز
تاچندی ناله سرکنم و گریه ها کنم
مغموم و دلگرفته و چشمان اشکریز
یک عمر سوخت قلب گنکار و عاشقم
عادت نموده ام به غم دوریت عزیز !
آواره و خراب و ملنگم براي تو
بسيـار مـي تپد دل تنـگـم بـراي تـو
ديوانگـي نهايت درد است ،نازنيـن!
ديـوانه ام ومایـه ی ننـگم براي تـو
اما چقـدر،آه ! به قدرموسيـچه ای
بگـرفته بال وغربتي رنگـم براي تو
رويا!هنوز،گرچه كه پايان قصه است
آشفته حال وگيج و گرنگم براي تو
بگذارتا قسم بخورم (صدهـزاربار)
" بسيار مي تپـد دل تنـگم براي تو"
از داغ...
دارد هنوزاین دل دیـوانـه داغ تـو
مغروری و تبسم و جنگ و"دماغ" تو
باوربکن،فرشته گک تند خوی من!
دیوانه می شوم که نگیرم سراغ تو
می گفتی"میرسی که شبی را سحرکنی"
روشن کند سرای شبی را چراغ تو
بانوبیا!که فاصله ها می برند ترا
پاییزی میشوند گل و گلبرگ وباغ تو
خیلی بدم ،ولی چکنم عاشق توام
دیوانه می شوم که نگیرم سراغ تو
****
پرمی کشد دلم؛وتوخمیازه میکشی
پاینده باد! دردل دیوانـه داغ تـو
ُفاییب
روزبارانی که گلدان از رواق افتاده بود
روسری سبز مریم روی تاق افتاده بود
مثل مریم هیچگاهی نی فرشته نی پری
مریم ازدستان خلقت طاق طاق افتاده بود
خال هندوی که حافظ گفته بودش یک رقم
درمسیــرابروانش اتفـاق افتـاده بـود
درخیال ابری ام مریم درخشیدن گرفت
هرچه مهتاب و ستاره در اتاق افتاده بود
پاشدم سوی مسیرکهنه و تکراری ام
برتن من سایه ی سرد فراق افتاده بود
ای وای وای خاک به طالع زشت من
نفرین به عشق و عاشقی و کار کشت من
نفرین به جوسرد و سکوت اتاقم-آه!
نفرین به دود سگریت و بر سرنوشت من
اصلن مباد عشق مبادا دل غمین
هی سنگ باد این دل از گل سرشت من
رویا بیا به دفن یکی کنده بال و پر
بگذار با دودست خودت گِل و خشت من
یکباره دفن کن همه غم های خویش را
اصلن نظرمکن توبه "سیمای زشت من"
****
چشمان توروایت یک عمر یاد ها
چشمان توصحیفه ی سبزبهشت من
لحظه های بی تو
امروز ها که بی تو مرا یاد ها رسد
پاییز سرد و مو سم دردم فرا رسد
بی یاد های تو دل من می میرد،مگر
با یاد چشم های تو "من" تاخدا رسد
ایکاش حس نموده بودی آه آه من
آه که تا حوالی شهر شما رسد
هر لحظه آه من و دلم در قضاوتیم
الطاف گامهای تو،روزی به ما رسد؟
----
ایکه نگاه گرم تو باغ و بهشت من
بنما که در حوالی "آدم" "حوا" رسد
شکسته ام شکسته خاطرم اسیر توام
غریبه مرد کوچه های سرد سیر توام
سه ساله ام بلی!درست من به قول خودت
که هم چو خار سبز کرده درمسیرتوام
برای باتو بودنم چه چاره بنمودم
جز اینکه قلب خویش پاره پاره بنمودم
به "میم" و"ی" به مقدسترین سیره ی عشق
به بزم صوفیان که استخاره بنمودم
چقدر دور شدی از کنار قلب افگارم
بلی !چه خوب قضاوت نمودی درکارم
تواز فضای آبی عشقم که رخت برچیدی
من ازتمام خوبی های زندگانی بیزارم
سه ساله شد بی توغم خشکسالی ی من
چقدر منتظیراست مرگ درحوالی ی من
چقدر منتظیرم آه که ازبرای تواست
خودم دلم و غربت شکسته بالی ی من
سلام دوستان !
حسرتا! که غزل های تکه تکه همچون خودم از لت و کوب "فرید دوکتورای شب..شناس
ودوکتورحاج کاظم" امان نبرد ُ مگر این بار اگرمهدی اخوان ثالث هم روحش را بفرستد شعرهای در بدرمن ازین بیشتر اصلاح نخواهد بذیرفت.
نگاه پارسال
یک خدا میداند از دوری تو حال مرا
عشق می گیرد همیشه باتو احوال مرا
می بینی رویا !شاید اضطرابت می گیرد
سگرت و گوگرد و آه و جارو جنجال مرا
تو نگاه پارسالت را کجا گم کرده ای؟
نیست تا کمتر نماید درد امسال مرا
یک رقم دلگیرم از تو گرچه امید منی
سوختی با بی رخی هایت پرو بال مرا
هرچه کوشش می کنم با قهر ازتو بگذرم
باز بایک خنده باطل می کنی چال مرا
می پذیرم آه من دیوانه ات هستم رفیق!
بد رقم با چشمهایت می گیری حال مرا
****
رویا...
رفتی مرا گذاشتی رویای نازنین
محبوب نیم راهی من برتو آفرین
تو خوبتری ز هر خوب دنیا برای من
تو خوبتر زلاله و نرگس و یاسمین
هی داد می زنم به خدا می میرم برات
خندیده میرسانی که دیوانه است این
اینکه تو دشمنی منی یا دوست داری ام
من مانده ام همیشه میان شک و یقین
دیگر میا که باز به زخمم نمک کنی
آزرده ام نموده ی بانوی آهنین!
کم کم زچشمهای دلم محو می شوی
محبوب نیم راهی من بر تو آفرین
****
با پرستوهای...
"خام بودم پخته گشتم سوختم" ازبهرتو
باز قلب عاشقم را می تپاند قهرتو
این خزان و برگ های خسته را یادت نره
با پرستوهای عاشق میروم از شهرتو
یک چیزی نه یک چیزی آخربگو ازبهرمن
تابکی شب زنده داری تابکی از بهرتو
اشک هایم صد تبسم وام دارت می کند
باز قلب عاشقم را می تپاند قهرتو
القصه اینکه: عِشق به پایان نمی رسد
هی درد و درد و درد،ودرمان نمی رسد
چند"موزه"حرف کهنه همین...عِشق،عاشقی
بی تو که هیچ کاری به سامان نمی رسد
زیبنده هست دک دکِ این دل برای تو
هر چند این نگین به سلیمان نمی رسد
دانسته ام ز رازِیکه در چشمهای توست
در این کَویر ترکـیده باران نمی رسد
رویای من ! همیش دلم همرهِ ی تو باد
بی تو شکوهِ اشک به دامان نمی رسد
****
ما هـردو میرویم*موازی همدگر
تا *بی نها یـتی،که به پایان نمی رسد
*یک اصل هندسی است که میگوید :دو خط موازی همدیگر را قطع نمی کند(نمی تواند) مگر در بی نهایت.
از درگذ شت من بنگارید روی خاک
لعنت به هرچه اشک که بارید روی خااک
لعنت به هر دقیقه ی حواس پرت من
لعنت به هر چه زهر که کارید روی خاک
بســیـار شـد درنگ مـلامت کشیدنم
این تکه تکه را بگذارید روی خاک
این مرد در گرفته ی یک عمر آتش است
چند تخته سنگ سرد بیارید روی خاک
*****
از عشق از تپیدن و از اوج یاد ها
از سر گذشت من بنگارید روی خاک
به امید خوشی همه ی دوستان
من امسال ، دقیقن همین سال "هزاروسیصدوهشتادونه" بیست شش سالم شده و......."او" با بیست سال طراوت ازکنارهمین بیست و شش هزار سلام ، بی اعتنا میگذرد و رد میشود میرود تادلش را دورتر از باور های من درمنظومه های سنگی جا بگذارد .....خوب اما درین روزها...........نمیدانم هی دچار ابهامیم که هیچ نه.....
بعد از شکست آیینه های امید من
امروزها خیال مرا لمس میکند
یک باور نهفته به چشمان خسته اش
احساس پارسال مرا لمس میکند
یک باورنهفته که احساس میشود
بشکستگیی بال مرا لمس میکند
وقتی زپشت پنجره خمیازه میکشد
خواب مرا خیال مرا لمس می کند
****
اما چرا همان که "رمیده است تا ابد"
احوال من و حال مرا لمس می کند
یک کهکشان درود بردوستان که همواره این "درد کده" را بازمینمایند ، گفتند "که اگر بیهودگی ها معنی نداشت حالا یکی از موثق ترین معانی اش توهستی (توجاویدگ) ".بهبه ! چه تعبیری خوب این هم از بیهودگی ها:
آیــا شــود کـه بـاز بیــابــم بهــشـت را؟
افســانه ی قـدیـمی ایـن ســـرنوشت را
آیـا شــود کـه بـاز دچــارحـــوا شــوم؟
برهم زنم فسـانه ی این کاروکـشت را
افســرده ام که هیچ مگو ازمن خــراب
آخرببخش خدای من این بد سرشت را
سگریت نیمه سوخته،این نیمه جان منم
آتـش بـزن سـراسراین شکل زشت را
امــواج ســرد کـنج اتـاق مــرا بســوز
بـرهـم بـزن آیـنـه و دیـواروخشـت را
******
شــایسـته ی بهـار نبـاشـد کـلاغ غـــم
ازمن ببــر طــراوت اردی بهـشت را
خـورشید پشت ابر ملامت نشسته بود
پـروازگاه شرقی اش انگار بسـته بود
دستان بیدریغ شب و عقده های سنگ
دروازه های سمت خدارا شکسته بود
*****
یادم رسید آن شب و آن گیرو دار را
انـدازه های همت یک شهـسوار را
یـادم رسیــد کیــنه ســد ساله ی تبـر
آن سرو سبزو قامت مردانه وار را
*****
یادم رسید کودکی را قصه می سرود
از درد های کهنه و دیرینه می سرود
آینه های باورش انگار می شکست
دیگر ترانه ی من و بابا نمی سـرود
*****
بعـد از تو درد سینـه تاریخ را گرفت
بعد از تو جغد از دل ویرانه میسـرود
انـدو ه باســتانی مـا کـم نمـی شـــــود
بابا ســــلام برتو و یک بامیان درود
*****
دیـگـر کسی به مثـل تو بابا نمـی شـود
از خویش خویشتن شده از ما نمی شود
ما مانـده ایـم و درد که انگار هیـچ کس
ازهیــچ سـوی فاجـعــه پیــدا نمیـشــود
ازنبــودش تیت وپاشان میشوم شب تاسـحر
بـــرگه های خاطرم را بـــر نمیدارد د گر
منکه میسوزم ومیسوزم و میسوزم چه سود
آه ســـردم در دل سنگــش کجا دارد اثــر
تا زمســتـان نگاهــش در دلـم در میــزند
غصـه می بارد به بام خاطــراتم سربــسر
آه آهـــم میخورد آخــر مــرا باور کنـــید
درکنار حسرتش جان می سپارد یک نفـر
سهم من اززندگانی یک خزان آوارگیست
می کــشد آخـر مـرا این روزگـار بی پدر
مانده ام درخویش با سد لای غم پیچیده ام
خـیز ای باد صبـا لطفن مــرا ازمن ببـــر

با هــر بهانــــه ســرد نشــد قلب داغ من
مــرگـم کجاست تاکـه بگـیرد ســـراغ من
آیــا فتـاده است یــکـی اتـفــاق ســـــــبز
جــز بــرگهای زرد خـــزانی بــباغ من؟
دیگــر که یار قصـد عـــیادت نمـی کــند
در"قحط سال عاطفه" گل شد چــراغ من
دیگــر هــوای شاعـری اش را نمی کنـم
دیگـر خیـال عشـــق بـرفت از دماغ من

بی تو تکراریست هرچه دردو رنج و ماتمم
بی تو یک پاییز دردم بی تو یک دنیا غمم
با تو من آواز بارانم و یک دنیا سرور
بی تو ازهر چیز بیزارم ز هر سو میرمم
با تو پیوندیست محکم قلب بیتاب مرا
بی تو یک تمثیل خاکی بی تو نیم آدمم
با تو شب های خیالم ماهتابی می شود
بی تو یک آغوش خالی بی تومن خیلی کمم
با تو خوشحالم که می خندم بروی زندگی
بی تو اندوهم فراقم بی تو چشم پرنمم
یک نفس در سینه ام پیچیده هرسو می تپد
میرود شاید به سمت چشم های تو دمم

"گورپدر تنهایی"
بی تو هرلحظه من در بدر تنهایی
و بیاد تونهم سر به سر تنها یی
بی تو فریاد نماید دل سودا زده ام
نام زیبای ترا دور و بر تنهایی
تو نبودی که گرستم وگرستم تنها
بی تو داغ آمدو خون شد جگر تنهایی
چشم برراه تو بودم که شود یک روزی
برسی خوب خدا پشت در تنهایی
خوب من بی تو اگراشک نریزم چکنم
که به جز گریه نباشد هنر تنهایی
نا امیدم منمایی عزیزم ! زود بیا
که دیگر بد شده ام در نظر تنهایی
بشکن فاصله ها را و بیا که برسیم
من و توباهم و " *گورپدر" تنهایی

قصه
خرابم پر ز دردم چاک چاکم
شبه قصــــه های درد ناکـم
دل بشکسته ام را باز بشکن
نباشد از شکستن هیچ باکم
اگر میخاهی از جیم تا به سینم
ز روی خاطراتت ساز پاکم
پذ یرفتم که من بر باد هستم
تو مهتابی و من یک مشت خاکم
ندارم شکوه از چشم سیاهت
تو می ارزی که میسازی حلاکم
من و دلم
دوبیهوه دو سرگردان من و تو
دوتا افسرده و نالان من و تو
تو میسوزی و من آواره هستم
پر از اندوه بی پایان من و تو
تو عاشق بودی من دیوانه بودم
دو تا دلداده و نادان من و تو
نه شد تا فکر فردا مان نماییم
دو تا کافر دو بی ایمان من و تو
تو احمق بودی من ولگردو وحشی
دوتا مخلوق بی وجدان من و تو
برو این ماجرا آخر نمیشه
دو بیهوده دو سرگردان من و تو

سلام و یک کهکشان درود حضور دوستان!
دوستان عزیز و نهایت گرامی غزل را که می بینید آمیختگی های عامیانه زیاد تر دارد
و شاید با مشکلات وزنی امید وارم که دوستان غزل سرا اگر گذز شان این سو افتاد
نقد و نظر سازنده و دوستانه ی شان را ابراز داشته بنده را راهنمایی نمایند شاید اولین
غزلی از جمع غزل هایم هست که خودم نیز در قسمت اوزان مصراع در این شعر شاکی هستم.
آدمک
باران شوم و ابر شوم *آتشک شوم
در لحظه های آمدنت هوشپرک شوم
دور از نگاه سبز تو پاییزی ام دگر
اصلن بمان که زرد شوم تیت پرک شوم
ابری شود و برف ببارد به شهر تان
درکوچه های سرد شما آدمک شوم
آنگه نظاره کن که نمایان شود طلوع
آشفته شوم آب شوم جگرک شوم
شایسته ی و درنظرم شاه دختران
شایسته ام که درنظرت بچه گک شوم
******
بیگانه گفتی ام و دگر میروم بمان
مردم شوم غریبه شوم یک کسک شوم
*آتشک : رعدوبرق

واژهای شب
امشب بیاکه بستـه شـود دست هـای شب
جـاری شـود تمامـی بن بست های شب
امشـب بیـا و مـاه بیـاور بــه خـانــه ام
روشـن شــود تمـامـی آینـه هـا ی شـب
تنهـایی و سـیاهی و بیـداری و سکـوت
دلگیـر گشـته ام دیگر از واژهـای شب
دستم بگیرو من و تو یک کاروان شویم
جـاری شـویـم تـا دل و تـا انتـهای شـب
با من بمان که خسته شود ماجرای شب
گل مریم
کاش بین من و تو فاصله ها کم میشد
بین ما شیوه ی دلدادگی محکم میشد
کاش می شد دل نا قابل سودازده ام
روی دستان ظریفت گل مریم می شد
کاش یکبار دیگر هردو بهم می دیدیم
کمی از دلهرگی خاطرمان جم میشد
یاکه امشب توبودی من ومهتاب وغزل
درد هاکم غصه هاکم گیله ها کم میشد

******
تاشهراحساسم
به هـامون میکشد یاد کسی شام و سحر مارا
تعارف می کند چشمان مست یک نفر ما را
گهی در سینه می پیچدمرا احساس یک باران
خیالش می کشد تا گوشه ی چشمان تر مارا
بیادش می سرایم لحظه های پر ..سکوتم را
که تا بیرون برد زین تنگنا سوی...دیگر مارا
ازو هر چیز زیبا می رسد تا...شهراحساسم
برنجاند بسوزاند ب......سازد در بدر ما را

*****
رویا
به پیمان نخستین که کردی ...بامنت سوگند
به لبخند صمیمی ات به زیبا بودنت سوگند
بخواهی یا نه خواهی تاابد دیوانه ات هسـتم
به عشق آباد چشمانت به کشمیر تنت سوگند
دلــم در موج گـردابت گهـی بالا گهی پایـین
به مــوج نیـلی *بنــد امــیر دامنت ســوگنـد
نسیـم از گیسوانت مژده می آرد که می آیی
دلـم خواب تـرا دیده به رویـا بودنت سوگـند
تـرا من می سـتانـم ازدرون ابــر هــا امشب
تـو مـاهی نازنین من به تنها بـودنت سوگنـد

*بند امیر واقع در ولسوالی یکاولنگ ولایت بامیان است.
مناظر زیبا ، دلپذیراین ساحه دولت مرکزی را واداشت تا بند امیر را بعنوان اولین پارک ملی در افغانستان اعلام کند .
این بند یکی اززیبا ترین بند های آهکی جهان وازعجایب طبیعی افغانستان به حساب می آید.
بند امیر دارای 6 جهیل عمیق آبی رنگ ،لاجوردی و کریستالی است که آب آن از چشمه سارهای کوههای اطرافش جمع می شود.
بند امیر در فاصله 215 کیلومتری کابل و دربین هندوکش شرقی و سلسله کوههای بابا در مرکز افغانستان قرار دارد.
ادامه مطلب
برای تو
به جورت ســازگاری کرد بـــایــــد
به عـــهدم پایــــــــــداری کرد بایــد
چه خواهـــد کرد دل با یاد هــــایت
دو چشـمه اشک جاری کرد بایــــد
چه داند دیگران افسـون چــــشمت
دل من بی قــــــراری کــــــرد بایــد
برای لـــــحظه های بــــی تو بودن
خودش را انـــــتحاری کرد بایــــــد
دلم در انــــتـــظار دیــــــدن تـــــــو
و من لحــــظه شـــماری کرد بایـــد
احساس ۱۳۸۸/۱۸/۳
ادامه مطلب
چـه میـشد گـرتمـام درد هـــارا
بـــرای کــوه بـابـا می سرودم
بـــرای آســمان مهـــربـــانــش
ســرود نـرم دریـا می سـرودم
به گل های بهشت کوچک دل
بــرای بـام دنـیا مـی ســــرودم
زبامیـک نغـمه هـای باسـتانـی
بــرای درد بـودا مـی ســرودم
اگـرمی شـد کـه دریـادم نبودی
وشـعر بی تو آنجا می سـرودم
********
بــرایت دردلـم فــــریاد باشــد
الهـی مــردما نت شــاد باشــد
درآتــش بـاد قلـب دشمــنانــت
دل مـن ازغمــت آزاد بــاشــد
بســـازم تــوتیا هرزره خاکت
الهــی غــزنه ات آبــاد باشـــد
خــدا قـلب اجـانــب رابسـوزد
دل اهـــریمنـت بــربـاد بـاشــد
صمیمی تر زباران
برایت از همه دنیا گسسـتم
دلم را با دو چشـمان تو بستم
عزیزم! روی از من برمـگردان
که با شوق نگا هت زنده هستم
منم که میسـرایم از برایت
منم که دل به غـیر تو نبستم
ترا من ای صمیمیتر ز باران
به هرجایی که باشی میپرستـم
و بی تو هرچه هسـتم هیچ هیچم
ولی با تو پری! هستم که هسـتم!
باز یادم آمدی و قلب من
بی قراری میکند تا دیدنت
یاد چشمان سیا هت در دلم
انتحاری میکند تادیدنت
کاش میدیدی که این دیوانه ات
آه!چه کاری میکند تادیدنت
وقتیکه بیچاره میگردد دلش
اشک جاری میکند تادیدنت
چــرا بیــهــوده در عشقت بپـایــم
کـه دگـــر در نگاهت نیـست جایم
عـــزیــزم از دلــم میــــدانـــی اما
نمــی ســوزد دل خوبت برایــــم
تصـــورکـن که دگـر مرده ام من
نخـواهـی دیــد حتــی رد پـــایــم
دعـایـت می کنـم خوشحال باشی
وراحــت بگـــذری از اشکهـایـم
تبســــم کــن کفــایــت مـی نمایـد
اگـــر می خــواهی بنــمایی دعایم
نــه از تــو لاکــن ازدست زمــانه
شکــایـت میـکنم پیــش خــــدایـت


